Page 11 - شماره اول قاصدک
P. 11

‫در یــک مزرعــ ‌ه پــر از گ ‌لهــای زیبــا‪،‬‬

                                         ‫سـگی بـه اسـم قـاراش زندگـی م ‌یکـرد‪ .‬او بسـیار مهربـان‬

                                         ‫بـود‪ .‬او بـا گنجشـ ‌کها ‪ ،‬مـرغ و جوجـه و حتـی خـروس کـه همیشـه بـا‬

                                         ‫همـه دعـوا داشـت دوسـتانه رفتـار م ‌یکـرد‪ .‬فقـط آغمـور یـک گربـه خو ‌شرنگ‬

                                         ‫ولـی خودخـواه بـود و هیـچ وقـت بـا قـاراش سـر سـازگاری نداشـت‪.‬‬

                                         ‫یکروزکههمهباهممشغولبازیکردنبودند‪،‬قاراشوآغمورباهمروب ‌هروشدند‪.‬‬

                                         ‫آغمورگفت‪:‬اینجارونگاهکن!زیرپایترانم ‌یبینی؟‬

                                         ‫قاراش با صدای نازکی گفت‪ :‬تو خودت چطور؟ مگر من را ندیدی؟‬

                                         ‫گربـه بـا تمسـخر و بـا صـدای بلنـد خندیـد و گفـت‪ :‬مـن تـو را نم ‌یتوانـم ببینم چـون توخیلـی سـیاهی! فرقی‬

                                         ‫بـا خـاک روی زمیـن نـداری‪ .‬امـا دیـدن مـن غیرممکن نیسـت چـون من خـوش رنگ هسـتم‪.‬‬

                                         ‫قاراشباشنیدناینحر ‌فهاغمگینوناراحتشدوسرشراپایینانداختوبهسمتخان ‌هاشرفت‪.‬‬

‫شماره اول ‪11‬‬        ‫روز بعـدقـاراش درآرد بـازیکـرد و تمـام بـدن او سـفیدمایـل به خاکسـتری شـد‪ .‬سـرش را بـه حالت ایسـتاده نگه‬
          ‫‪ 5‬تیـــر‬  ‫داشـت و شـروع بـه قـدم زدن در مزرعـه کـرد‪ .‬هـر کـس کـه او را م ‌یدیـد‪ ،‬بـا تعجـب بـه او نـگاه م ‌یکـرد‪ .‬حتـی‬
         ‫‪1400‬‬       ‫آغمـور هـم حرفـی بـرای گفتـن نداشـت و ماتـش بـرده بـود‪ .‬د ‌مدمـای غـروب بـود کـه بـا صـدای مـرغ آرامـش در‬

                                                                                                                       ‫مزرعـه بـه هـم ریخت‪.‬‬

                                         ‫‪-‬آهایکمککنین‪.‬جوج ‌هامافتادهتوآبرودخانهوداردغرقم ‌یشود‪.‬‬

                    ‫قـاراش وقتـی ایـن را شـنید فـوری تـوی آب پریـد‪ .‬او جوجـه را بـا سـرش بـه روی‬

                                         ‫سـنگ کنـار رودخانـه هـل داد‪ .‬قـاراش از تـوی آب بیـرون آمد خـودش را تـکان داد‬

‫نموتیرجسنم‪:‬دنه ‪:‬سرییحمایون یسوفسیف قیزی‬       ‫و شـروع بـه خشـک کـردن خـودش کـرد‪.‬‬
       ‫تصویرگر‪ :‬افسانه مهدیان فر‬         ‫صدایخندهتمسخرآمیزآغموربهگوشم ‌یرسید‪.‬‬

                                                       ‫‪ -‬چی شد؟ تو که سفید شده بودی؟‬

                                         ‫قـاراش صـورت خـود را روی آب دیـد‪ ،‬رنگـش مثـل قبـل سـیاه‬

                                         ‫شـده بـود‪ .‬او سـرش را پاییـن انداخـت و آه کشـید‪.‬‬

                                         ‫جوجـه بـه سـمت قـاراش رفـت و او را نـوازش کـرد‬

                                         ‫و گفـت‪ :‬تـو اگـر رنگـت سـیاه هـم باشـد‪ ،‬از‬

                                         ‫همــه قشــن ‌گتری‪.‬‬
   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16