Page 4 - شماره دوم قاصدک
P. 4

‫موشـولو پریـد تـوی رختخـواب و چشـ ‌مهایش را بسـت‪ .‬ماماشـی آمـد کنـار رختخـواب موشـولو‪ .‬مثـل هـر شـب‬
‫هـی خـم و راسـت شـد‪ .‬اسـبا ‌بباز ‌یها و خرد‌هپنیرهـا را جمـع کـرد‪ .‬کمـرش را گرفـت و آخ و اوخ کـرد‪ .‬موشـولو‬

  ‫صـدای ماماشـی را شـنید‪ .‬دسـ ‌تهایش را بـالا بـرد و یـواش گفـت‪« :‬خدایـا! کمـر ماماشـی را زودی خـوب کـن!»‬
‫فـردا صبـح موشـولو بـا صـدای ماماشـی از خـواب پریـد‪« :‬آی کمـرم چقـدر درد م ‌یکنـد!» ماماشـی دراز کشـیده و از‬
‫درد چشـ ‌مهایش را بسـته بـود‪ .‬موشـولو برایـش یـک ذره آب و یـک تکـه پنیـر آورد‪ .‬خـودش هـم یـک تکـه پنیـر‬
‫برداشـت و رفـت گوشـه اتـاق‪ .‬از خـودش پرسـید‪« :‬چـرا خـدا کمر ماماشـی را خـوب نکرد؟ نکند ماماشـی را دوسـت‬
‫نـدارد؟» بعـد یـک گاز بـه پنیـر زد و گفـت‪« :‬چـرا چـرا دوسـتش دارد‪ ،‬چـون بهـش یک موشـولوی نـاز داده! شـاید‪...‬‬
‫بلـد نیسـت کمـرش را خـوب کنـد!» یـک گاز دیگـر بـه پنیـر زد و گفـت‪« :‬چـرا چـرا حتمـاً بلـد اسـت‪ ،‬چـون خودش‬
‫کمـر ماماشـی را سـاخته!» وقتـی آخریـن تکـه پنیـر را قـورت داد‪ ،‬گفـت‪« :‬آهـا! از‬

       ‫بـس صدایـم یـواش اسـت دعایـم را نشـنیده!» بعـد از لانـه بیـرون پریـد‪.‬‬
‫کنــار ســبز‌هها بچــه جیرجیــرک م ‌یپریــد و آواز م ‌یخوانــد‪ .‬موشــولو پریــد‬
‫کنــار جیرجیرک‪«:‬آهــای جیرجیــری جــون! بــا ایــن صــدای بلنــدت بــه‬
‫خـدا بگـو کمـر ماماشـی را خـوب کنـد!» جیرجیـرک گفت‪«:‬صـدای من‬
‫بلنـد اسـت ولـی فکر کنـم خـدا صداهـای جیرجیرکـی را نم ‌یشـنود!‬
‫یـک بـار بهـش گفتـم کفشـدوزک را بـا مـن دوسـت کنـد‪ ،‬ولـی‬

                   ‫کفشـدوزک همـش بـه مـن اخـم م ‌یکنـد!»‬

                                                                                                                                                            ‫شماره دوم‬

                                                                ‫‪ 12‬تیـــر‪4‬‬

                                                                                                                                                            ‫‪1400‬‬
   1   2   3   4   5   6   7   8   9