Page 11 - شماره سوم قاصدک
P. 11

‫شمارهسوم ‪11‬‬                              ‫اسـت‪ .‬هـردو‪ ،‬هویـج مثبـت هسـتیم‪.‬‬                              ‫اســب آبــی داد زد‪ :‬آهــای بچ ‌ههــا‪ ...‬از کنــار جــاده‬
          ‫‪ 19‬تیـــر‬  ‫آقـای دکتـر گفـت‪ :‬خـون تـو تـا بیایـد وارد بـدن فیـل شـود‪،‬‬                                                             ‫راه برویـد!‬
         ‫‪1400‬‬        ‫تمـام شـده‪ ،‬رفتـه‪ .‬بعـد هـم پشـت سـرت را ببیـن! دوسـتت‬
                                                                                                       ‫ولــی مورچــه و فیــل در حــال طرفــداری از‬
                                                ‫صحیـح و سـالم آنجا نشسـته‪.‬‬                             ‫تی ‌مهایشــان بودنــد و بــا هــم رقابــت م ‌یکردنــد‪.‬‬
                     ‫فیـل بـا دسـت باندپیچـی شـده روی صندلـی نشسـته بـود‪.‬‬                              ‫مورچـه بلنـد م ‌یگفـت‪ :‬الاغ سـم طلایـی امیـد تیـم‬
                     ‫آقـای دکتـر بـه مورچـه گفـت‪ :‬دوسـتت را بـردار ببـر خانـه‬                          ‫مایــی! فیــل م ‌یگفــت‪ :‬سوســک ســیاه اول میشــه‪،‬‬
                     ‫تــا اســتراحت کنــد‪ .‬هیــچ کارش نشــده بــود‪ .‬فقــط کمــی‬
                                                                                                                                       ‫حــالا م ‌یبینــی!‬
                       ‫ضر ‌بدیدگــی بــود کــه بــا اســتراحت خــوب م ‌یشــود‪.‬‬                         ‫اصـاً حواسشـان بـه دور و بـر نبـود‪ ،‬فریـاد م ‌یزدنـد‬
                     ‫مورچـه بـا خجالـت راه افتـاد طـرف فیـل‪ .‬کمـی کـه رفـت‪،‬‬
                     ‫برگشـت و بـه دکتـر گفـت‪ :‬ولـی آقـای دکتـر‪ ،‬رودربایسـتی‬                                ‫و از تیـم مـورد علاق ‌هشـان حمایـت م ‌یکردنـد‪.‬‬
                                                                                                       ‫ی ‌کدفعـه یـک اسـب آبـی مسـافربر دیگـر آمـد و‬
                                  ‫نکنیـد هـا‪ ،‬اگـر ی ‌کوقـت خـون خواسـتید‪...‬‬                           ‫همیـن کـه خواسـت بگویـد از وسـط جـاده برویـد‬
                     ‫دکتـر خرطومـش را تـکان داد و گفـت‪ :‬هوممممم‪...‬ممممم‪...‬‬                             ‫کنــار‪ ،‬محکــم خــورد بــه فیــل و فیــل پــرت شــد‬
                     ‫بـه نظـر خوشـمزه م ‌یآیـی؟ الان هـم وقـت ناهـار مـن اسـت!‬                         ‫کنـار جـاده و از حـال رفـت‪ .‬اسـب آبـی فیـل را بـه‬
                     ‫مورچـه دویـد سـمت فیـل و گفـت‪ :‬فیلـی جـان‪ ،‬پاشـو برویم!‬
                                                                                                                                    ‫بیمارسـتان رسـاند‪.‬‬
                                                   ‫آقـای دکتـر عصبانی اسـت‪.‬‬                            ‫آقـای مورچـه تـوی بیمارسـتان بـه طرف اتـاق عمل‬
                                                                                                       ‫رفــت‪ .‬خواســت در را بــاز کنــد کــه پرســتار آمــد‬
                                                                               ‫نویسنده‪ :‬سیدسعید هاشمی‬  ‫جلـو‪ :‬آقـا کجـا؟ ورود بـه اتـاق عمـل ممنـوع اسـت!‬
                                                                                                       ‫مورچـه بلنـد گفـت‪ :‬امـا مـن بایـد بـروم تو! بـا دکتر‬
                                                                               ‫تصویرگر ‪ :‬لاله ضیایی‬
                                                                                                                                              ‫کاردارم‪.‬‬
                                                                                                                                 ‫پرستارگفت‪ :‬نم ‌یشود!‬
                                                                                                       ‫مورچــه گفــت‪ :‬ولــی دوســت مــن آن تــو دارد‬

                                                                                                                                            ‫می‌میــر د ‪.‬‬
                                                                                                       ‫در همیــن موقــع د ِر اتــاق عمــل بــاز شــد و آقــای‬
                                                                                                       ‫دکتـر کـه یـک مورچ ‌هخـوار بـا یـک خرطـوم دراز‬
                                                                                                       ‫بـود‪ ،‬بیـرون آمـد‪ :‬چیـه؟ کیـه؟ مگـر نم ‌یبینیـد مـا‬

                                                                                                                                         ‫عمـل داریـم؟‬
                                                                                                       ‫مورچـه دویـد سـمت آقـای دکتـر‪ :‬آخ‪ ،‬خـوب شـد‬
                                                                                                       ‫آمدیـد‪ ،‬ای ‌نهـا نم ‌یگذارنـد مـن بیایـم داخـل‪ ،‬مـن‬

                                                                                                                                  ‫آمـد‌هام خـون بدهـم‪.‬‬
                                                                                                                                        ‫ـ به کی؟ به من؟‬

                                                                                                       ‫ـ نخیــر! بــه دوســتم آقــای فیــل‪ .‬امــروز تصــادف‬
                                                                                                       ‫کـرده‪ ،‬آوردنـش اینجـا‪ .‬مـا گـروه خون ‌یمـان یکـی‬
   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16