Page 10 - شماره چهارم قاصدک
P. 10

‫نویسنده‪ :‬فرزانه فراهانی‬                                                 ‫شماره چهارم‪10‬‬
                                                                                                      ‫‪ 26‬تیـــر‬
                        ‫تصویرگر‪:‬زینبپروانه‬                                                            ‫‪1400‬‬

         ‫پرپرک مثل بقیه پرستوها به حر ‌فهای پیرپرک گوش م ‌یداد‪ .‬پیرپرک با مهربانی م ‌یگفت‪:‬‬
                                                           ‫درس اول؛ کوچ یک کار گروهی است‪.‬‬

                                                      ‫درس دوم؛ هیچ وقت از گروه بیرون نروید‪.‬‬
                                                        ‫درس سوم؛ ما به سمت خورشید م ‌یرویم‪.‬‬

‫پرپــرک همــه در ‌سهــا را یــاد گرفــت‪ .‬چنــد بارهــم بــا خــودش تکرارکــرد و رفــت تــا قبــل از‬
                                                        ‫کو ‌چشــان تــوی آســمان گشــت بزنــد‪.‬‬
                                                                      ‫اووووو َوه چقدر ل ‌کلک!‬

            ‫پرپرک نزدی ‌کشان رفت و گفت‪ :‬آهای! یادتان باشد کوچ یک کار گروهی است‪.‬‬
‫و برا ‌یشـان بـال تـکان داد‪ .‬بعـد تـوی آسـمان چرخیـد و آواز خوانـد‪ .‬کمـی آن طر ‌فتـر‬
‫چلچل ‌ههــا را دیــد‪ .‬آ ‌نهــا هــم در حــال کــوچ بودنــد‪ .‬پرپــرک گفــت‪ :‬آهــای!‬

  ‫یادتـان باشـد هیـچ وقـت از گـروه بیـرون نرویـد و برایشـان بـال تـکان داد‪.‬‬
‫بعـد بـه خورشـید نـگاه کـرد و بـا خـودش گفـت‪ :‬مـا بـه سـمت خورشـید م ‌یرویـم‬

                                                ‫و زودی برگشـت پیش پرسـتوها‪.‬‬
                                  ‫پیرپرک روی بلندترین شاخه نشست و گفت‪ :‬آماده؟ پرواز‪.‬‬
‫همـه پـرواز کردنـد‪ .‬پرپـرک میـان یـک عالـم پرسـتو قـرار گرفـت‪ .‬یک ‌ییکـی ایـن طر ‌فتـر آمـد‬
‫تـا بـه کنـار رسـید‪ .‬نفـس راحتـی کشـید و بـا خـودش گفـت‪ :‬حـالا بـا دیـدن آسـمان‪ ،‬سـفر بیشـتر‬

                                                                              ‫خــوش م ‌یگــذرد‪.‬‬
               ‫کمی گذشت‪ .‬پرپرک به پرستوی جلویی گفت‪ :‬یک کم تندتر‪ُ ،‬دمت توی نوکم رفت‪.‬‬

                             ‫به پرستوی پشت سری گفت‪ :‬یک کم یوا ‌شتر‪ ،‬نوکت توی دمم رفت‪.‬‬
                                                       ‫و با خودش گفت‪ :‬باید یک کم بالاتر بروم‪.‬‬
                                                                  ‫و کمی بالاتر رفت‪ .‬کمی بیشتر‪.‬‬

         ‫وای چه ابرهای تپلی! پرپرک با سر پرید توی ابرها‪ .‬از این ابر به آن ابر پرید و آواز خواند‪.‬‬
‫یــک دفعــه بــه دور و بــرش نــگاه کــرد و بــا صــدای لــرزان گفــت‪ :‬ای وای! پــس دوســتانم کجــا‬

                                                                                       ‫رفتنــد؟!‬
   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15