Page 11 - شماره چهارم قاصدک
P. 11

‫شمارهچهارم ‪11‬‬                                 ‫بــا ناراحتــی همــه جــا را گشــت‪ .‬زیــر ابرهــا‪ .‬بــالای ابرهــا‪ .‬کمــی‬
          ‫‪26‬تیـــر‬                                                                      ‫پایی ‌نتــر‪ .‬کمــی بالاتــر‪.‬‬
         ‫‪1400‬‬
                                              ‫امـا آ ‌نهـا را پیـدا نکـرد‪ .‬پرپـرک گم شـده بـود‪ .‬رفـت پاییـن و روی‬
                                                             ‫شـاخه‌درخـت نشسـت و چیـک چیـک اشـک ریخت‪.‬‬
                                                                                                       ‫تق تق تق‬
                                                                                                       ‫تق تق تق‬

                                      ‫پرپــرک بــا ناراحتــی بــه دارکــوب گفــت‪ :‬ایــن قــدر ت ‌قتــق نکــن‪ .‬مگــر‬
                                                                              ‫نم ‌یبینــی دارم غصــه م ‌یخــورم!‬

                                                                    ‫دارکوب با مهربانی گفت‪ :‬چرا؟ مگر چی شده؟‬
                                                                        ‫پرپرک با ه ‌قهق همه چیز را تعریف کرد‪.‬‬

                                            ‫دارکــوب لبخنــد زد و گفــت‪ :‬تــو اولیــن پرســتویی نیســتی کــه گــم‬
                                                           ‫م ‌یشــوی لازم اســت از اول در ‌سهایــت را بخوانــی‪.‬‬
                                                                                ‫پرپرک گفت‪ :‬اما من همه را بلدم‪.‬‬

                              ‫دارکـوب گفـت‪ :‬خـب یـک بارهـم بـرای مـن بگـو و ت ‌قتـق بـه درخـت زد و گفـت‪:‬‬
                                                                                                     ‫درس اول؟‬

                                                                        ‫پرپرک گفت‪ :‬کوچ یک کار گروهی است‪.‬‬
                                                           ‫دارکوب دوباره ت ‌قتق به درخت زد و گفت‪ :‬درس دوم؟‬
                    ‫پرپـرک گفـت‪ :‬هیـچ وقـت از گـروه بیـرون نرویـد‪ .‬ایـن را کـه گفـت‪ :‬سـرش را پاییـن انداخـت‬

                                                                                         ‫و بـاز هـم غصـه خـورد‪.‬‬
                                                          ‫دارکوب سه باره ت ‌قتق به درخت زد و گفت‪ :‬درس سوم؟‬
                               ‫پرپـرک گفـت‪ :‬مـا بـه سـمت خورشـید م ‌یرویـم و بـا شـادی فریـاد کشـید‪ :‬آهـان!‬

                                                                                                       ‫خو ر شید !‬
                                                        ‫و از دارکوب پرسید‪ :‬چه قدر مانده تا خورشید غروب کند؟‬

                                                                   ‫دارکوب به آسمان نگاه کرد و گفت‪ :‬عجله کن!‬
                                                           ‫پرپرک از دارکوب تشکر کرد و خیلی زود پرید و رفت‪.‬‬
                         ‫کمــی بعــد؛ آن دور دورهــا‪ ،‬پرپــرک همــراه بقیــه پرســتوها بــه ســمت خورشــید پــرواز‬

                                                                                                       ‫می‌کــرد‪.‬‬

                                                                                  ‫امام علی علیه السلام فرمود ‌هاند‪:‬‬

                                        ‫اولین مرحله علم‪ ،‬گفتن آن و بالاترین مرحله علم‬

                                                               ‫عمل کردن به آن است‪.‬‬

                      ‫(برگرفته از مضمون حکمت ‪ ۹۲‬نه ‌جالبلاغه)‬
   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16