Page 2 - شماره پنجم قاصدک
P. 2

‫عجبزیا رتخوبی‬

‫نشســته بــود‪ ،‬دویــد امــا هــر چــه بیــن خان ‌مهــای‬  ‫صحـن حسـابی شـلوغ بـود‪ .‬هـر کسـی یک گوشـه‬                  ‫شمارهپنجم‬
‫چـادری نـگاه کـرد مـادرش را ندیـد‪ ،‬بـرای همیـن‬           ‫نشسـته بـود و دعـا م ‌یخوانـد‪ .‬چنـد تـا بچـه هـم‬
‫از پیرمــرد مهربانــی کــه نزدیکــش بــود‪ ،‬پرســید‪:‬‬      ‫دور حــوض وســط صحــن جمــع شــده بودنــد و‬                ‫‪ 2‬مــرداد‪2‬‬
‫ببخشـید مـادر مـن را ندیدیـد؟ یـک خانـم چـادری‬           ‫بــازی م ‌یکردنــد‪ .‬مریــم تــا بقیــه بچ ‌ههــا را دیــد‬
‫بــود‪ .‬پیرمــرد گفــت‪ :‬همــه خان ‌مهــا اینجــا همیــن‬   ‫دلــش خواســت کمــی بــازی کنــد‪ .‬بــا خــودش‬              ‫‪1400‬‬
‫شــکلی هســتند‪ .‬بایــد یــک نشــانی دیگــر بدهــی‪.‬‬       ‫گفـت زیـارت هـم رفتـم‪ .‬بـرای همیـن بـا عجلـه‬
‫مریــم فکــر کــرد و گفــت‪ :‬یــک کیــف قهــو ‌های‬        ‫دویـد پیـش آ ‌نهـا‪ .‬بعـد هـم همگـی سـرگرم نگاه‬
‫دسـتش بـود‪ ،‬عینـک هم داشـت‪ .‬پیرمـرد تا ایـن را‬           ‫کـردن بـه فوار ‌ههـا شـدند‪ .‬آن قـدر سـرگرم کـه نه‬
‫شـنید لبخنـدی زد و گفـت‪ :‬نکنـد تـو مریم هسـتی‪،‬‬           ‫چیـزی را دور و برشـان م ‌یدیدنـد و نـه صدایـی را‬
‫مــادرت خیلــی دنبالــت گشــت‪ .‬مریــم بــا عجلــه‬        ‫م ‌یشـنیدند‪ .‬حتی صـدای مـادر مریم را کـه دنبالش‬
‫ســرش را تــکان داد و گفــت‪ :‬بلــه مریــم هســتم‪.‬‬        ‫م ‌یگشـت‪ .‬مـادر مریـم کـه تـازه نمـازش را تمـام‬
‫مـادرم کجـا رفـت؟ پیرمـرد مهربـان دور و بـرش‬             ‫کــرده بــود‪ ،‬فکــر م ‌یکــرد مریــم گــم شــده‪ ،‬راه‬
‫را نــگاه کــرد و گفــت‪ :‬چنــد دقیقــه پیــش همیــن‬      ‫افتـاده بـود تـا پیدایـش کنـد‪ .‬امـا صحـن آن قـدر‬
‫جـا بـود! مریـم کـه حسـابی ترسـیده بـود‪ ،‬گفـت‪:‬‬           ‫شـلوغ بـود کـه بیـن آن همـه زائـر نتوانسـت مریم‬
‫مـادرم رفتـه‪ ،‬نکنـد بـدون مـن بـه خانـه برگشـته‬          ‫را کنـار حـوض ببینـد‪ .‬او رفـت و رفـت و کـم کـم‬
‫بعـد هـم ل ‌بهایـش آویـزان شـد و نزدیـک بـود‬             ‫از حـوض دور شـد‪ .‬مریـم امـا هنـوز کنـار حـوض‬
‫بزنـد زیـر گریـه کـه پیرمـرد بـا مهربانـی گفـت‪ :‬نه‬       ‫مشـغول نـگاه کـردن بـه حـوض بـزرگ بـود‪ .‬یکی‬
‫دختــرم همیــن دور وبــر دارد دنبالــت م ‌یگــردد‪.‬‬       ‫از بچ ‌ههـا گفـت‪ :‬چـه فوار ‌ههـای قشـنگی مـ ‌یروم‬
‫بهتـر اسـت همیـن جـا بمانـی تـا وقتـی برگشـت‬
                                                                       ‫بـه مـادرم بگویـم و دویـد و رفـت‪.‬‬
    ‫تـو را ببینـد‪ ،‬نگـران نبـاش اگـر هـم مـادرت را‬       ‫یــک دفعــه مریــم هــم دلــش خواســت بــرود و‬
        ‫اینجـا ندیـدی بالاخـره پیدایـش م ‌یکنـی‪.‬‬         ‫مـادرش را بیـاورد کنـار حـوض تـا او هـم فوار ‌ههـا‬
                                                         ‫را ببینـد‪ .‬مریـم بـا عجلـه بـه سـمتی کـه مـادرش‬

        ‫نویسنده‪:‬زهرامهربان‬
‫تصویرگر‪:‬زهرااحسا ‌نفر‬
   1   2   3   4   5   6   7