Page 3 - شماره پنجم قاصدک
P. 3

‫شمارهپنجم ‪3‬‬       ‫پاییــن انداخــت و گفــت‪ :‬حواســم بــه فوار‌ههــای‬     ‫او همیــن جــور کــه بــه مــادرش و فوار‌ههــا فکــر‬
       ‫‪ 2‬مــرداد‬  ‫حـوض بـود‪ .‬صدایـت را نشـنیدم‪ .‬پیرمـرد مهربـان‬          ‫م ‌یکـرد آهسـته سـرش را بلنـد کـرد و زیـر لـب‬
       ‫‪1400‬‬       ‫وقتـی دیـد مریم مـادرش را پیـدا کرده لبخنـدی زد‬        ‫گفــت‪ :‬امــام رضــای مهربــان م ‌یبینــی کــه گــم‬
                  ‫و گفـت‪ :‬دختـرم دیـدی پیـدا شـدی‪ .‬دیدی مـادرت‬           ‫شـدم‪ ،‬کمـک کـن زودتـر مـادرم را پیـدا کنـم تـا‬
                  ‫نرفتـه بـود‪ .‬مریـم نگاهـی بـه صـورت خنـد‌هروی‬          ‫بـا هـم برویـم فوار‌ههـا را تماشـا کنیـم‪ .‬بعـد هـم‬
                  ‫پیرمـرد انداخـت و لبخنـدی زد و گفـت‪ :‬بلـه ‪ .‬خیلی‬       ‫چشـ ‌مهایش را بسـت‪ .‬همیـن موقـع صـدای مادرش‬
                  ‫ممنـون کـه گفتیـد همیـن جـا بمانم‪ .‬اگـر رفتـه بودم‬     ‫را شـنید کـه داشـت صدایـش مـ ‌یزد‪ :‬مریـم‪ ،‬مریـم‬
                  ‫نمــی دیدمــش‪ .‬مریــم ایــن را گفــت و از پیرمــرد‬     ‫جـان کجـا رفتـه بـودی؟ مریـم چشـ ‌مهایش را بـاز‬
                  ‫خداحافظـی کـرد و دسـت مـادرش را گرفـت و بـا‬            ‫کــرد و مــادرش را دیــد‪ .‬لبخنــدی زد و بــه گنبــد‬
                  ‫هیجــان گفــت‪ :‬مادرجــان بیــا برویــم فوار‌ههــا را‬   ‫طلایـی نـگاه کـرد و بـا صـدای بلنـد گفـت‪ :‬ممنـون‬
                                                                         ‫امــام رضــا جــان کــه مــادرم را پیــدا‬
                                                          ‫ببینیـم‪.‬‬       ‫کـردی بعـد هـم بـا خوشـحالی‬
                  ‫مامـان لبخندزنـان دنبـال مریـم کنـار حـوض رفـت‬         ‫ســمت مــادرش دویــد و‬
                  ‫بعــد هــم دوتایــی مشــغول نــگاه کــردن فوار ‌ههــا‬  ‫گفــت‪ :‬همیــن جــا بــودم‬
                  ‫شـدند‪ .‬تـازه مامـان چنـد تـا عکـس قشـنگ هـم از‬         ‫کنــار حــوض‪ .‬مامــان‬
                  ‫مریـم کنـار حـوض و فوار ‌ههایـش گرفـت‪ .‬مریـم‬           ‫اخمــی کــرد و گفــت‪:‬‬
                  ‫وقتــی عک ‌سهــا را تــوی گوشــی مــادرش دیــد‬         ‫پــس چــرا هــر چــه‬
                   ‫لبخنـدی زد و سـرش را تـکان داد و گفـت‪ :‬ب ‌هبـه‬        ‫صدایــت کــردم جــواب‬
                                                                         ‫نــدادی‪ .‬مریــم ســرش را‬
                        ‫عجــب عکــس قشــنگی‪ ،‬ب ‌هبــه عجــب روز‬
                             ‫قشــنگی‪ ،‬ب ‌هبــه عجــب زیــارت خوبــی!‬
   1   2   3   4   5   6   7   8