Page 12 - شماره هفتم قاصدک
P. 12

‫گلولهکاموایسفیدخو ‌شقدم‬

‫کامـوای تـوی پنجـول گربـه‪ .‬همیـن موقـع باباپیرمـرد از اتاق‬      ‫گربـه میـو یک گلولـه کاموای سـفید تـوی انبـاری باباپیرمرد‬    ‫شمارههفتم‪12‬‬
‫بیـرون آمـد و تـا نن ‌هپیـرزن و شـا ‌لگردن سـفید بافتـه شـده‬    ‫دیـد و دلـش خواسـت گلوله را قـل بدهد و پنجـول پنجولش‬
‫دردسـتشرادیـدلبخنـدیزدوگفـت‪«:‬وایسـامنن ‌هپیرزن‬                  ‫کنـد و بـازش کنـد‪ .‬کمـی گلولـه را ایـن وری قـل داد و کمـی‬    ‫‪ 16‬مــرداد‬
‫ایــن شــا ‌لگردن را بــرای گــردن کــی بافتــی؟» نن ‌هپیــرزن‬  ‫آن وری و آخـر سـر گلولـه کامـوا بـاز شـد و قـل و قـل بـرای‬   ‫‪1400‬‬
‫سـرخوسـفیدشـدوسـرف ‌هایکـردوگفـت‪«:‬خـبراسـتش‬                     ‫خـودش رفـت‪ .‬سـرش تـوی پنجـول گربـه مانـد و خـودش‬
‫بـرایگـردنصاحـبایـنخانـه»‪.‬بعـدهـمشـا ‌لگردنراداد‬                ‫رفـت‪ .‬از انبـاری بیـرون رفـت‪ .‬از در خانـه بیـرون رفـت‪ .‬از‬
‫دسـت باباپیرمـرد و گفـت‪« :‬مبـارک باشـد فقـط بایـد شسـته‬         ‫کوچـه و خیابـان رد شـد و همیـن جـور قـل خـورد و باز شـد و‬
                                                                ‫بـازشـدتـاگلولهق ‌لقلـ ‌یاشتمـامشـد‪ُ .‬گلیکوچولوداشـت‬
                ‫شـود چـون کمـی چـرک و کثیـف شـده»‪.‬‬              ‫بـامـادرشازخیابـانردم ‌یشـدکـهخـطسـفیدنـخکامـوارا‬
‫باباپیرمــرد هــم خو ‌شحــال شــا ‌لگردن را گرفــت و‬            ‫روی زمیـن دیـد و بـا شـادی دور و بـرش را نگاه کـرد و گفت‪:‬‬
‫گفــت‪« :‬دســتت درد نکنــد نن ‌هپیــرزن از کجــا م ‌یدانســتی‬    ‫«کـی وسـط خیابـان دارد طنـاب بـازی م ‌یکنـد» و چنـد بـار از‬
‫مــن شــا ‌لگردن دوســت دارم‪ .‬معلــوم اســت مــن را خــوب‬       ‫روی نـخ ایـن ور و آن ور پریـد و بعـد دنبـال مـادرش دویـد و‬
‫م ‌یشناسـی»‪ .‬ننـه پیـرزن بـاز سـرخ و سـفید شـد و گفـت‪:‬‬          ‫رفـت‪ .‬کمـی بعـد سـر و کلـه موتـور پلیـس پیـدا شـد و وقتی‬
‫«چـی بگـم باباپیرمـرد؟ مـا ه ‌ممحل ‌های هسـتیم معلوم اسـت‬       ‫نـخراوسـطخیاباندیـددفترچـ ‌هاشرابیرونکشـیدوبرای‬
‫هـم را خـوب م ‌یشناسـیم»‪ .‬بعـد هم لبخندزنـان گفـت‪« :‬حالا‬        ‫نـخ کامـوا یـک جریمـه چنـد تـا صفـردار نوشـت و گذاشـت‬
‫یـک چایـی نم ‌یخواهـی ه ‌ممحلـ ‌ها ‌یات را میهمـان کنـی؟»‬       ‫زیـر نـخ و گفـت‪« :‬ایـن بـار جریمـه م ‌یشـوی تـا دفعـه بعـد‬
‫باباپیرمـرد دسـتپاچه لبخنـدی زد و دویـد و چایـی را دم کـرد‬      ‫ب ‌یخـودی وسـط خیابـان توقـف نکنـی» بعـد هـم‬
‫و فـرش را تـوی حیـاط پهـن کـرد و دو تایـی نشسـتند و بـا‬
‫هـمچـایتـاز‌هدمخوردنـدو حسـابیبـاهـمدرددلکردنـد‪.‬‬                        ‫آژیرکشـان از روی نـخ رد شـد و رفـت‪.‬‬
‫حتـیازاینکـهدوتایـیچـهقـدرتنهـاهسـتند‪.‬بلـهبقیـ ‌هاش‬             ‫ننـه پیـرزن بـا دیـدن خـط نـخ کامـوای سـفید‬
                                                                ‫چشــ ‌مهایش از شــادی بــرق زد و گفــت‪« :‬وای‬
    ‫را هــم کــه خودتــان م ‌یتوانیــد حــدس بزنیــد‪ .‬الهــی‬    ‫ننـه دلـم هـوس بافتنـی کـرد» و رفـت و می ‌لهـای‬
             ‫نن ‌هپیـرزن و باباپیرمـرد بـه پـای هـم پیرتـر‬      ‫بافتنــ ‌یاش را از خانــه آورد و تــه نــخ را دســتش‬
                    ‫شــوند و ســفیدبخت شــوند‪ .‬واقعــاً‬         ‫گرفـت و شـروع کـرد بـه بافتـن‪ .‬بافـت و بافـت و‬
                          ‫کـه چـه گلولـه کامـوای سـفید‬          ‫بافـت و دنبـال نـخ رفـت و رفـت و رفـت تـا رسـید‬
                                        ‫خو ‌شقدمــی!‬            ‫بـه خانـه باباپیرمـرد و بـه گربـه و انبـاری و سـرنخ‬

                     ‫نویسنده‪:‬زهرامهربان‬

‫تصویرگر‪ :‬افسانه مهدیان فر‬
   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16