Page 4 - شماره هفتم قاصدک
P. 4

‫پدربـزرگ و مادربزرگـم در روسـتا زندگـی م ‌یکننـد‪ .‬هفتـه جانمـازشقـرآنم ‌یخوانـد‪.‬مـنهـمکنـارپدربـزرگنمـاز‬
‫قبـل پـس از مد ‌تهـا بـا پـدر و مـادرم بـرای دیـدن آ ‌نهـا خوانـدم‪.‬خیلـیزودمادربـزرگسـفرهصبحانـهراپهنکرد‪.‬‬
‫بـه روسـتا رفتیـم‪ .‬آن روز پدربـزرگ مـرا بـا خـودش بـه مادربـزرگ واقعـاً که خیلی باسـلیقه اسـت‪ .‬همه سـر سـفره‬
‫مزرعــه بــرد‪ .‬مــن فکــر م ‌یکنــم تــوی روســتا همــه چیــز نشسـتیم‪.‬مادربـزرگگفـت‪:‬تـوهـممثـلخـروستا ‌جگلی‬
‫قشـن ‌گتر اسـت‪ .‬بچ ‌ههـای روسـتا هـم در مزرعـه بودنـد‪ .‬زود از خـواب بیـدار شـدی! گفتـم‪ :‬شـاید او هـم مثـل مـن‬
‫چـه روز خوبـی بـود چـون مـن تـا غـروب بـا بچ ‌ههـا بـازی دیشـب زود خوابیـده که امـروز زود بیـدار شـده! مادربزرگ‬
‫کـردم‪ .‬از بـس بـازی کرده بودیم و خسـته شـده بودیـم‪ ،‬آن بـا مهربانـی خندیـد و گفـت‪ :‬خـروس تا ‌جگلی هر شـب زود‬
‫شـب خیلـی زود خوابیـدم‪ .‬صبـح زود با آواز قشـنگ قوقولی م ‌یخوابـد و هـر روز صبـح زود بیـدار م ‌یشـود‪ .‬از خـروس‬
‫قوقـوی خـروس تا ‌جگلـی از خـواب بیدار شـدم‪ .‬چشـ ‌مهایم تا ‌جگلـی یـاد گرفتـم هـر شـب زود بخوابـم و هـر روز صبح‬

                                       ‫را کــه بــاز کــردم‪ ،‬مثــل همیشــه پدربــزرگ داشــت کنــار زود بیـدار شـوم‪.‬‬

                                                               ‫شمارههفتم‪4‬‬

                                                                                                                                                            ‫‪ 16‬مــرداد‬
                                                                                                                                                            ‫‪1400‬‬

              ‫نویسندهوتصویرگر‪:‬‬
                  ‫طاهرهعرفانی‬
   1   2   3   4   5   6   7   8   9