Page 3 - شماره هشتم قاصدک
P. 3

‫شمارههشتم ‪3‬‬       ‫شـروع بـه حـرف زدن کـرد‪ :‬عمـو جـان خـوب شـد آمدی‪.‬‬             ‫سـعید دلـش بـد جـوری گرفتـه بـود‪ .‬دلـش یـک پیراهـن‬
      ‫‪ 23‬مــرداد‬  ‫بچ ‌ههــا همــ ‌هاش از خاطــرات ســا ‌لهای قبــل در هیئــت‬    ‫مشـکی مثـل پیراهـن رضـا م ‌یخواسـت‪ .‬دوسـت داشـت‬
       ‫‪1400‬‬       ‫حـرف م ‌یزننـد‪ .‬همـه بچ ‌ههـای هیئـت منتظـرت بودنـد‪.‬‬          ‫در روزهـای عـزاداری محـرم او هـم لبـاس مشـکی داشـته‬
                  ‫عمـو بـا مهربانی پیشـانی سـعید را بوسـید و گفـت‪ :‬من هم‬        ‫باشــد امــا خجالــت م ‌یکشــید بــه مامــان بگویــد برایــش‬
                  ‫خیلـی خوشـحالم‪ .‬کاش ایـن وضعیت نبـود و م ‌یتوانسـتیم‬          ‫یـک لبـاس مشـکی بخـرد‪ .‬مامـان همیـن تازگـی برایـش‬
                  ‫همان هیئت شـلوغ همیشـگی را داشـته باشـیم‪ .‬حـالا بیایید‬        ‫یـک پیراهـن آبـی خریـده بـود کـه قیمتـش هـم خیلـی‬
                  ‫چنـد تـا سـوغاتی بـرای تـو و سـارا آوردم کـه باید بازشـان‬     ‫زیـاد بـود‪ .‬او همیـن جـور غمگیـن کنـار باغچـه نشسـته‬
                  ‫کنیـد‪ .‬بعـدش بـا هـم م ‌یرویـم تـا مسـجد محـل‪ .‬عمـو بـه‬       ‫بـود و فکـر م ‌یکـرد کـه سـارا دویـد تـوی حیـاط و گفـت‪:‬‬
                  ‫داخـل اتـاق آمـد و چمدا ‌نهـای بزرگـش را یکـی یکـی بـاز‬       ‫سـعید م ‌یدانـی ‪ 10‬روز اول محـرم کـی قـرار اسـت بیایـد‬
                                                                                ‫خان ‌همــان؟ عموجــان‪ .‬ســعید تــا اســم عموجــان را شــنید‬
                               ‫کـرد‪ .‬کلـی وسـیله داخـل چمدا ‌نهـا بـود‪.‬‬         ‫گل از گلــش شــکفت و غصــه نداشــتن لبــاس مشــکی‬
                  ‫یـک عروسـک بـرای سـارا‪ ،‬یـک روسـری بـرای مامـان‪،‬‬              ‫را فرامــوش کــرد‪ .‬اصــاً عموجــان از آن‬
                  ‫یــک کلاه بــرای بابــا و یــک زنجیــر عــزاداری و پیراهــن‬   ‫آد ‌مهـای خیلـی خوب و مهربـان و خند‌هرو‬
                  ‫مشـکی بـرای سـعید! سـعید بـاورش نم ‌یشـد‪ ،‬سـوغاتی‬             ‫بــود کــه همــه دلشــان م ‌یخواســت‬
                  ‫عمـو همـان چیـزی بـود کـه آرزو داشـت‪ .‬او بـا خوشـحالی‬         ‫پی ‌ششــان باشــد‪ .‬ســعید بــا ذوق‬
                  ‫بغـل عمـو پریـد و داد زد‪ :‬عموجـان تـو حـرف نـداری بعـد‬        ‫بــالا و پاییــن پریــد و داد زد‪ :‬جانمــی‬
                  ‫هـم رفـت و پیراهـن مشـکی را پوشـید و زنجیـر بـه دسـت‬          ‫عموجـان‪ .‬م ‌یتوانیـم بـا هـم عـزاداری‬
                  ‫آمـد تـوی اتـاق و گفـت‪ :‬چـه طـور شـدم؟! مامـان و بابـا‬        ‫کنیــم‪ .‬حتمــاً چنــد روزی م ‌یمانــد‪.‬‬
                  ‫و عموجــان نگاهــی بــه ســعید انداختنــد و لبخنــد زدنــد‪.‬‬   ‫م ‌یخواهـم درسـت کـردن بادبـادک‬
                  ‫مامــان گفــت‪ :‬نم ‌یدانســتم لبــاس مشــکی ایــن قــدر بــه‬   ‫را هـم یـادم دهـد‪ .‬جانمـی جـان‪ .‬بعـد‬
                  ‫تـو م ‌یآیـد‪ .‬عموجـان گفـت‪ :‬مثـل بچگـی خـودم خـوش‬             ‫هـم دنبـال سـارا تـوی اتـاق دویـد تـا‬
                  ‫تیــپ شــدی‪ .‬بابــا گفــت‪ :‬فقــط یــک ســربند کــم داری و‬     ‫ببینـد ماجـرا از چـه قـرار اسـت‪ .‬بلـه عموجـان‬
                  ‫از تـوی جیـب کتـش یـک پارچـه سـبز باریـک در آورد‬              ‫داشـت م ‌یآمـد‪ .‬تصمیـم داشـت ‪ 10‬روز اول‬
                  ‫و بــه پیشــانی ســعید بســت‪ .‬روی پارچــه نوشــته بــود یــا‬  ‫محــرم پیــش آ ‌نهــا بمانــد‪ .‬او نوح ‌هخــوان‬
                  ‫حسـین(ع)‪ .‬بابـا بـا مهربانـی گفـت‪ :‬ایـن سـربندها را آقـا‬      ‫هیئـت بـود‪ .‬خـب عموجـان بـه غیـر از همـه‬
                  ‫اصغـر خـادم مسـجد بـرای بچ ‌ههـای هیئـت خریـده بـود‪.‬‬          ‫خوب ‌یهایــش صــدای خیلــی خوبــی هــم‬
                  ‫یکـی هـم داد بـرای تـو بیاورم‪ .‬سـعید با خوشـحالی به سـر‬       ‫داشــت‪ .‬مامــان لبخندزنــان گفــت‪ :‬ســعید‬
                  ‫تـا پـای خـودش نـگاه کـرد و گفـت‪ :‬عالـی شـدم‪ .‬عموجان‬          ‫عموجـان ایـن مـدت در اتـاق تـو م ‌یخوابـد‬
                  ‫همـان طـور کـه فنجـان چایـ ‌یاش را سـر م ‌یکشـید گفـت‪:‬‬        ‫پـس بیا برویـم کمی اتاقـت را مرتـب کنیم‪.‬‬
                  ‫پـس حـالا کـه لبـاس پوشـیدی و آمـاد‌های بـزن برویـم‪.‬‬          ‫ســعید هــم همــراه مامــان بــا خوشــحالی‬
                  ‫ماســکت را هــم فرامــوش نکنــی‪ .‬مــن بــا حا ‌جآقــای‬        ‫دویـد و مشـغول کار شـد‪ .‬زمـان مثـل بـرق و‬
                  ‫محمــدی پی ‌شنمــاز مســجد قــرار دارم‪ .‬ســعید شــاد و‬        ‫بــاد گذشــت‪ .‬یــک روز و دو روز و ســه روز و‬
                  ‫خوشـحال دسـت عموجـان را گرفـت و همـراه او به سـمت‬             ‫بالاخـره روز اول محـرم‪ ،‬عموجـان از راه رسـید‪ .‬سـعید‬
                  ‫مسـجد محـل بـه راه افتـاد‪ .‬او خوشـحال بـود و تنـد و تنـد‬      ‫تـا صـدای عموجـان را از تـوی حیـاط شـنید مثـل موشـک‬
                  ‫راه م ‌یرفـت‪ .‬دلـش م ‌یخواسـت در راه مسـجد دوسـتانش‬           ‫دویــد بیــرون‪ .‬بــا خوشــحالی او را بغــل کــرد‪ .‬بعــد هــم‬

                                  ‫او را بـا لبـاس مشـکی جدیـدش ببیننـد‪.‬‬
   1   2   3   4   5   6   7   8