Page 11 - قاصدک شماره ۱۰
P. 11

‫شمارهدهم ‪11‬‬       ‫مــن هرچــه گشــتم‪ ،‬مایــو‪ ،‬انــداز ‌ه کمــر آقــا فیلــه پیــدا‬  ‫یـک رختکـن دیگـر‪ .‬چندلحظـه بعـد‪ ،‬آقـا مورچـه‪ ،‬حولـه‬
       ‫‪ 13‬شهریور‬  ‫نکـردم‪ ،‬مجبـور شـدم ای ‌نجـوری برایـش مایـو درسـت‬                 ‫‌بـه‌کمـر و عصبانـی از رختکـن آمـد بیـرون‪ .‬ی ‌کراسـت‬
        ‫‪1400‬‬                                                                        ‫رفـت سـمت رختکـن آقـا فیلـه‪ .‬داد زد‪ :‬بیـا بیـرون ببینم!‬
                                                                  ‫کنـم‪.‬‬             ‫آقـا فیلـه سـرش را از بـالای در رخ ‌تکـن بیـرون آورد و‬
                  ‫آقــا مورچــه نــگاه کــرد‪ ،‬دیــد آقــای قــو دوتــا بشــکه‬       ‫گفـت‪ :‬چیـه آقـا مورچـه؟ چـرا ای ‌نقـدر عصبانـی هسـتی؟‬
                  ‫گذاشــته کنــار هــم و دارد آ ‌نهــا را بــه هــم جــوش‬           ‫مورچـه داد زد‪ :‬بیـا بیـرون تـا بگویـم چـی شـده؟ بیـا تـا‬

                    ‫م ‌یدهـد تـا بـرای آقـا فیلـه یـک مایـو درسـت کنـد‪.‬‬                                      ‫خـودم نیامـدم تـوی رختکـن!‬
                     ‫مورچــه بــا خجالــت گفــت‪ :‬پــس مایــوی مــن چــی‬             ‫آقــا فیلــه ترســید‪ .‬شــروع کــرد بــه لرزیــدن‪.‬‬
                                                                                    ‫هما ‌نطورحولــه بــه کمــر‪ ،‬از رختکــن بیــرون آمــد‪.‬‬
                                                                ‫شــده؟‬
                     ‫آقــای قــو او را بــرد تــوی اتــاق خــودش و گفــت‪:‬‬                              ‫پرســید‪ :‬چیــه؟ چــ ‌هکار داری؟‬
                     ‫مایـوی تـو روی میـز مـن اسـت‪ .‬افتـاده بـود دم در‬               ‫آقــا مورچــه بــا اخــم پرســید‪ :‬ببینــم مایــوی مــرا تــو‬
                   ‫رخ ‌تکــن‪ .‬آقــا عقابــه بــا آن چشــ ‌مهای تیــزش آن‬
                  ‫را دیـد و آورد بـه اتـاق مـن تـا صاحبـش را پیـدا کنـم‪.‬‬                                                    ‫نپوشــیده‌ای؟‬
                  ‫اگــر او آن را پیــدا نم ‌یکــرد‪ ،‬تــا الان حتمــاً زیــر پــای‬   ‫آقـا فیلـه بـا دسـت‪ ،‬بـه صاحـب اسـتخر «برکـه» اشـاره‬
                                                                                    ‫کـرد و گفـت‪ :‬مـن مایـوی تـو را نپوشـید ‌هام‪ .‬آقـای «قـو»‬
                                      ‫حیوانـات جنـگل پـاره شـده بـود‪.‬‬
                   ‫بعــد آقــا مورچــه را زمیــن گذاشــت و گفــت‪ :‬حــالا‬                                   ‫دارد برایــم آمــاده م ‌یکنــد‪.‬‬
                    ‫مایـوت را بـردار و بـرو از آقـا فیلـه معذر ‌تخواهـی‬             ‫آقـای قـو مدیـر اسـتخر «برکـه» وقتـی دیـد آن دو‬
                                                                                    ‫تـا بـا حولـه‪ ،‬بیـرون رختکـن ایسـتاد ‌هاند و او را‬
                                                                  ‫ک ـن‪.‬‬             ‫نـگاه م ‌یکننـد‪ ،‬آمـد طرفشـان و گفـت‪ :‬مشـکلی‬
                                   ‫آقـا مورچـه بـا خجالـت از اتـاق آقای‬
                                                                                                                     ‫پیـش آمـده؟‬
                                       ‫قـو بیـرون آمـد و رفـت تـا از آقـا‬           ‫آقـا فیلـه گفـت‪ :‬بلـه‪ .‬آقـا مورچـه مایـوش را گـم‬
                                             ‫فیلـه معذر ‌تخواهـی کنـد‪.‬‬
                                                                                      ‫کــرده‪ ،‬فکــر م ‌یکنــد مــن برداشــت ‌هام و پوشــید ‌هام‪.‬‬
                                                                                    ‫آقــای قــو اول نگاهــی بــه قــد و انــداز ‌ه مورچــه و بعــد‬
                                                                                    ‫نگاهـی بـه هیـکل آقـا فیلـه انداخـت‪ .‬بعـد شـاخک آقـا‬
                                                                                    ‫مورچـه را گرفـت و بلنـدش کـرد‪ .‬گفـت‪ :‬تـو واقعـاً فکـر‬
                                                                                    ‫م ‌یکنــی مایــوت انــداز ‌ه تــن آقــا فیلــه اســت؟ او اگــر‬
                                                                                    ‫مایـوی تـو را بپوشـد کـه یـا خـودش م ‌یترکـد یـا مایـو!‬
                                                                                    ‫مایـوی تـو بـه سرانگشـت آقـا فیلـه هـم نمـ ‌یرود‪ .‬چـه‬

                                                                                                                      ‫برسـد بـه کمـرش!‬
                                                                                    ‫بعـد اتـاق خـودش را نشـان مورچـه داد و گفـت‪ :‬ببین! من‬
                                                                                    ‫تـوی اتاقـم دارم بـرای آقـا فیلـه مایـو درسـت م ‌یکنـم‪.‬‬

                                                                                    ‫نویسنده‪:‬سیدسعیدهاشمی‬
                                                                                         ‫تصویرگر‪:‬لالهضیایی‬
   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16