Page 11 - قاصدک ۱۲
P. 11

‫شمارهدوازدهم‪11‬‬                    ‫دشمن فرارکرد‬                                       ‫پیرزن و پیرمرد‬
       ‫‪ 27‬شهریور‬
        ‫‪1400‬‬         ‫هشـت سـال گذشـته بـود‪ .‬یـک‬                           ‫یکـی بـود یکـی نبـود‪ .‬یـک مزرعـه بـود‪ .‬یـک‬
                      ‫روسـتا بـود پـر از مـردم مهربـان و خانـه‬           ‫پیرمـرد و یـک پیـرزن‪ .‬پیرمـرد داشـت تـوی‬
                      ‫و مــرغ و گاو و گوســفند‪ .‬یــک پیرمــرد‬            ‫مزرعـه کار م ‌یکـرد کـه صدایـی آمـد‪ .‬بـوم‪ ،‬بـوم‪.‬‬
                       ‫دیگــر بــود کــه داشــت تــوی مزرعــ ‌هاش‬
                      ‫کار م ‌یکـرد‪ .‬یـک دختـر بـا پـدرش بـه پـارک‬                                    ‫پیرزن گفت‪« :‬چی بود؟!»‬
                    ‫رفتـه بـود و بسـتنی م ‌یخـورد‪ .‬عروسـی بـود‪ .‬یـک‬                ‫پیرمرد گفت‪« :‬بمب!» پیرزن گفت‪« :‬وای!»‬

                            ‫عـروس و یـک دامـاد خوشـحال بودنـد‪.‬‬                            ‫پیرمرد بیلش را انداخت و رفت‪.‬‬
                  ‫یـک مامـان بـرای دو تـا پسـرش غـذا م ‌یپخـت‪.‬‬                                                   ‫کجا؟!‬
                  ‫یـک کلاس بـود پـر از شـاگرد‪ .‬یـک دختـر بـود‬
                  ‫قـرص مـاه‪ ،‬قنـد و نبات و یک پسـر شـاخ شمشـاد‬        ‫جنـگ و جنـگ و جنـگ و جنـگ‪ ،‬جنـگ و جنـگ و‬
                                                                                                         ‫جنـگ و جنـگ‪.‬‬
                            ‫و همـه روی سرشـان نقـل م ‌یپاشـیدند‪.‬‬
                       ‫جنــگ تمــام شــده بــود‪ .‬همــه بــه خوبــی و‬    ‫یکــی بــود یکــی نبــود‪ .‬یــک مزرعــه بــود و یــک‬
                                                                         ‫پیـرزن‪ .‬بلـه فقـط یـک پیـرزن‪ .‬پیرمـرد نبـود‪.‬‬
                          ‫خوشــی زندگــی م ‌یکردنــد و دشــمن‬             ‫رفتــه بــود تــوی آســمان و از آنجــا بــرای‬
                                           ‫فــرار کــرده بــود‪.‬‬
                                                                                    ‫پیــرزن دســت تــکان مــ ‌یداد‪.‬‬

                  ‫شـهـیـد‬

                     ‫یکـی بـود یکـی نبـود‪ .‬یـک مامـان بـود بـا دو تا پسـر‪ .‬پسـرها‬
                     ‫بــازی م ‌یکردنــد و مامــان لبــاس م ‌یشســت‪ .‬پســرها درس‬
                      ‫م ‌یخواندنـد و مامـان برایشـان غـذا م ‌یپخـت‪ .‬پسـرها بـزرگ‬
                      ‫م ‌یشـدند و مامـان خوشـحال بـود‪ .‬یـک روز خبـر رسـید‪ :‬جنـگ‬
                      ‫شـده! پسـرها دور گردنشـان چفیـه انداختنـد‪ .‬چشـ ‌مهای مامـان‬

                                              ‫پـر از اشـک شـد‪ .‬پسـرها رفتنـد‪ .‬کجـا؟‬
                            ‫جبهـه‪ .‬بـوم و بـوم و بـوم‪ .‬بنـگ و بنـگ و بنـگ‪ .‬جنـگ و‬

                                                                    ‫جنـگ و جنـگ‪.‬‬
                             ‫یکــی بــود یکــی نبــود‪ .‬یــک مامــان بــود‪ .‬تنهــای تنهــا‪.‬‬
                          ‫دلـش گرفتـه بـود‪ .‬نـه دلـش م ‌یخواسـت غـذا بپـزد‪ ،‬نـه دلـش‬
                            ‫م ‌یخواسـت لبـاس بشـوید و نـه خوشـحال بـود چـون خبـری از‬

                                                                          ‫پسـرها نبـود‪.‬‬
   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16