Page 4 - قاصدک ۱۲
P. 4

‫مـ ‌یدادم ایـن بـود کـه بـه مـرغ و خرو ‌سهـا دانـه و آب‬        ‫مـن و مـادر در آشـپزخانه بودیـم‪ .‬پـدرم از سـر کار بـه‬         ‫شمارهدوازدهم‪4‬‬
‫مـ ‌یدادم‪ .‬یـک روز متوجـه شـدم خـروس هـر دانـ ‌های را‬          ‫خانـه آمـد و گفـت‪ :‬از فـردا یـک هفتـه مرخصـی گرفتم‪.‬‬
‫کـه برمـ ‌یدارد بـه آسـمان نـگاه م ‌یکنـد‪ .‬بـه مادربزرگـم‬      ‫بـا خوشـحالی بـه طـرف پـدرم رفتـم‪ .‬پـدرم بـا خنـده‬            ‫‪ 27‬شهریور‬
‫گفتـم‪ :‬چـرا خـروس هـر دانـ ‌های را کـه برمـ ‌یدارد بـه‬         ‫گفـت‪ :‬فـردا بایـد برویـم بـه روسـتای پدربزرگـت‪ .‬آ ‌نها‬         ‫‪1400‬‬
‫آسـمان نـگاه م ‌یکنـد؟ مادربزرگـم کمـی فکـر کـرد و‬             ‫منتظرنـد‪ .‬مـادرم رو به من کـرد و گفـت‪ :‬فراموش کردی‬
‫گفـت‪ :‬حتمـاً خـدا را بـه خاطـر همـه چیزهـای خوبـی کـه‬          ‫کـه هـر سـال بـرای میو ‌هچینـی بـه روسـتای پدربـزرگ‬
‫بــه او داده شــکر م ‌یکنــد‪ .‬مــا هــم بایــد شــکر خــدا را‬  ‫م ‌یرویـم؟! گفتـم‪ :‬نـه فرامـوش نکـردم‪ .‬فـردای آن روز‬
‫بـه جـا بیاوریـم‪ .‬آن روز از خـروس یـاد گرفتـم کـه در‬           ‫بـه راه افتادیـم‪ .‬بـه روسـتا رسـیدیم‪ .‬از دیـدن مادربزرگ‬
‫تمـام لحظ ‌ههـای زندگـ ‌یام بایـد شـکرگزار مهربان ‌یهـای‬       ‫و پدربزرگـم خیلـی خوشـحال شـدم‪ .‬روزهـا همـه بـرای‬
‫خـدا باشـم‪ .‬بـا خـودم فکـر کـردم ایـن همـه نعمـت بـه‬           ‫میو ‌هچینــی بــه بــاغ م ‌یرفتنــد امــا مــن و مادربزرگــم‬
                                                               ‫در خانـه م ‌یماندیـم‪ .‬یکـی از کارهایـی کـه بایـد انجـام‬
       ‫مـا داده اسـت حیـف اسـت از خـدا تشـکر نکنـم‪.‬‬

‫درس‬
‫شـکرگزاری‬
‫خروس‬

                                                               ‫نویطسانهدرههوعرتفاصنویی‌رگر ‪:‬‬
   1   2   3   4   5   6   7   8   9