Page 3 - قاصدک شماره ۱۵
P. 3

‫شمارهپانزدهم ‪3‬‬      ‫مسـیر بـه ایـن فکـر م ‌یکـرد کـه قـرار اسـت کجـا بـرود؟‬                    ‫هنـوز منتظـر بـود‪ .‬صبـح یـک روز آقایـی د ِر گلخانـه را باز‬
      ‫‪ 17‬مهـــرماه‬  ‫ماشـین رفـت و رفـت تـا بالاخـره ایسـتاد‪ .‬چند نفـر آمدند‬                    ‫کـرد‪ .‬بـه همـه گ ‌لها سـر ز ‌د‪ .‬چنـد تـا از آ ‌نها را برداشـت‬
       ‫‪1400‬‬         ‫و گلدا ‌نهـا را بـا خودشـان بردنـد‪ .‬شمشـاد نسـیم خنـک‬                      ‫و از بقیـه جـدا کـرد‪ .‬تـا اینکـه بـه شمشـاد رسـید‪ .‬شمشـاد‬
                    ‫و خوشـبویی را حـس کـرد‪ .‬خـوب بـه اطـراف نـگاه کـرد‪.‬‬                        ‫حـس عجیبـی داشـت‪ .‬یعنـی نوبـت او رسـیده بـود؟ در‬
                    ‫بــا خــودش گفــت‪ :‬چقــدر اینجــا شــلوغ اســت‪ .‬چقــدر‬                     ‫همـان لحظـه او خـودش را در دسـت آن آقـا دیـد‪ .‬دیگـر‬
                    ‫بــزرگ اســت‪ .‬بچ ‌ههــا را ببیــن‪ ،‬چــه خوشــحال هســتند!‬                  ‫مطمئــن شــد امــروز همــان روزی اســت کــه انتظــارش‬
                    ‫آقایـی کـه شمشـاد را تـوی بغلـش گرفتـه بـود رفـت و‬                         ‫را م ‌یکشــید‪ .‬یعنــی بایــد کجــا م ‌یرفــت؟ آن آقــا بعــد‬
                    ‫رفــت و او را کنــار حوضــی پــر از آب گذاشــت‪ .‬شمشــاد‬                    ‫از جــدا کــردن تعــدادی از گلدا ‌نهــا از گلخانــه بیــرون‬
                    ‫خنکـی قطر‌ههـای آبـی را کـه از فـوار‌ه وسـط حـوض روی‬                       ‫رفـت‪ .‬همیشـ ‌هبهار رو بـه شمشـاد کـرد و گفـت‪ :‬دیـدی‬
                    ‫بر ‌گهایـش م ‌یپاشـید‪ ،‬حـس کـرد‪ .‬خیلـی خوشـحال بـود‬                        ‫بالاخـره تـو هـم از اینجـا مـ ‌یروی‪ .‬شمشـاد گفـت‪ :‬هنـوز‬
                    ‫و همیـن طـور کـه بـه گنبـد روب ‌هرویـش خیـره شـده بـود‪،‬‬                    ‫کـه خبـری نیسـت‪ .‬ایـن را گفـت و بـه سـقف شیشـ ‌های‬
                    ‫لبخنـد زنـان گفـت‪ :‬اینجـا همـان جاسـت‪ .‬همـان جایی که‬                       ‫گلخانــه نــگاه کــرد و ســاکت شــد‪ .‬بر ‌گهایــش داشــت‬
                                                                                               ‫بـرق مـ ‌یزد‪ .‬چنـد سـاعت بعـد دو نفـر آمدنـد و شمشـاد‬
                                                             ‫م ‌یخواســتم!‬                     ‫و بقیـ ‌ه گلدا ‌نهـا را بردنـد و تـوی بـار ماشـین گذاشـتند‪.‬‬
                                                                                               ‫قبـل از راه افتـادن ماشـین‪ ،‬شمشـاد بـرای آخریـن بـار بـه‬
                                                                      ‫نویسنده‪ :‬زهرا عراقی‬      ‫گلخانــه نــگاه کــرد‪ .‬ماشــین راه افتــاد‪ .‬شمشــاد در تمــام‬

                                                                        ‫تصویرگر‪:‬زهرااحسا ‌نفر‬
   1   2   3   4   5   6   7   8