Page 4 - قاصدک شماره ۱۵
P. 4

‫اگر اواماماست باید بداند‬

                       ‫مـرد گفـت‪ :‬بـاورم نم ‌يشـود همـه چيـز را بدانـد‪ .‬پي ‌رمـردي کـه کنـار او‬      ‫شمارهپانزدهم‪4‬‬
                       ‫نشسـته بـود‪ ،‬جـواب داد‪ :‬معلـوم اسـت کـه همـه چيـز را م ‌يدانـد‪ .‬او امـام‬
                       ‫حسـن عسـکري(ع) اسـت‪ .‬بعـد هـم سـرش را پاييـن انداخـت و مثـل بقيـه‬             ‫‪ 17‬مهـــرماه‬
                                                                                                      ‫‪1400‬‬
                                                 ‫مـردم مشـغول نوشـتن نامـه بـراي امـام شـد‪.‬‬
‫نویسنده‪:‬زهرامهربان‬     ‫مـرد بـا خـودش گفـت‪ :‬بهتـر اسـت من هـم نامـ ‌هاي بنويسـم و بـا نامـه او را‬
‫تصویرگر‪:‬زهرااحسا ‌نفر‬  ‫امتحـان کنـم‪ .‬م ‌يتوانـم سـؤا ‌لهاي سـختي بپرسـم‪ .‬نـه اصـاً يـک کار بهتـر‬
                       ‫م ‌يکنـم‪ .‬بـه جـاي جوهـر از آب اسـتفاده م ‌يکنـم‪ .‬اگـر او امـام اسـت بايـد‬

                                                     ‫بتوانـد بـه سـؤال نامرئـي مـن جـواب دهد‪.‬‬
                       ‫مــرد بــا عجلــه قل ‌ممويــش را تــوي آب زد و شــروع کــرد بــه نوشــتن‪.‬‬

                                              ‫پي ‌رمـرد بـا تعجـب نگاهـش کـرد و گفـت‪ :‬چـه‬
                                                  ‫کار م ‌يکنـي ايـن آب اسـت‪ .‬جوهـر تـوي آن‬
                                                                         ‫ظـرف ديگـر اسـت!‬
                                                    ‫مــرد بــا صــداي بلنــد جــوري کــه همــه‬
                                                    ‫بشـنوند جـواب داد‪ :‬م ‌يدانـم‪ ،‬بـا آب نامـ ‌هام‬
                                                   ‫را م ‌ينويسـم تـا ببينـم امـام شـما م ‌يتوانـد‬
                                                  ‫آن را بخوانـد‪ .‬او بايـد بتوانـد جـواب سـؤالم را‬
                                                                                      ‫بدهـد‪.‬‬
                                                   ‫مــردم نگاهــي بــه مــرد انداختنــد و آه‬
                                                    ‫کشــيدند و نام ‌ههايــي کــه نوشــته بودنــد‬
                                                     ‫را جمـع کردنـد تـا بـراي امـام بفرسـتند‪.‬‬
                                                      ‫مـرد هـم بـا عجلـه نامـ ‌هاش را قاطـي بقيه‬
                                                       ‫نام ‌ههــا گذاشــت‪ .‬چنــد روزي گذشــت‬
                                                       ‫و بالاخــره جــواب نام ‌ههــا رســيد‪ .‬امــام‬
                                                       ‫نامـ ‌هاي هـم بـراي مـرد فرسـتاده بـود‪.‬‬
                                                       ‫مـرد بـا خنـده نگاهـي بـه نامـه انداخـت‬
                                                      ‫و بـازش کـرد‪ ،‬امـا بـا ديـدن جـواب امـام‬
                                                    ‫از تعجـب دهانـش بـاز مانـد‪ .‬امـام جـواب‬
                                                  ‫سـؤال نامرئـي او را داده بـود‪ .‬تـازه اسـمش و‬

                                                ‫اسـم پـدرش را هـم تـوي نامـه نوشـته بـود‪ .‬مرد‬
                                            ‫بـا خجالـت سـرش را پاييـن انداخـت و هما ‌نجـور‬
                                         ‫اشـک م ‌يريخـت‪ ،‬بـا خـودش گفـت‪ :‬واقعـاً کـه او امـام‬
                                    ‫اسـت‪ .‬واقعـاً کـه او مـرد بزرگـي اسـت‪ .‬من اشـتباه م ‌يکـردم!‬
   1   2   3   4   5   6   7   8   9