Page 6 - شماره ۴۴ قاصدک
P. 6

‫چك‌چــك داشــت بــاران م ‌یباريــد‪ .‬اتوبــوس قرمــز زيــر‬      ‫وقتی حوض‬
‫بـاران داشـت گريـه می‌كـرد‪ .‬تاكسـی نارنجـی تـا او را دیـد‪،‬‬      ‫آسمــان‬
‫آمـد جلـو و گفـت‪ :‬چـرا گريـه می‌كنـی؟ اتوبـوس قرمـز‬            ‫سوراخ شد‬
‫گفـت‪ :‬چـرا گريـه نكنـم؟ حـوض آسـمان سـوراخ شـده‪،‬‬
‫دارد چــك و چــك آب پاییــن م ‌یريــزد‪ ،‬مــن كــه ماهــی‬                           ‫شماره ‪644‬‬

          ‫نيسـتم‪ ،‬شـنا يـاد نـدارم‪ ،‬حتمـاً غـرق م ‌یشـوم‪.‬‬                                                            ‫‪ 7‬خرداد‬
‫تاكسـی نارنجـی گفـت‪ :‬راسـت م ‌یگويـی هـا! مـن هـم شـنا‬                                                           ‫‪1401‬‬

                         ‫يـاد نـدارم‪ ،‬حـالا چـه كار كنيـم؟‬                       ‫نویسنده‪:‬منیرههاشمی‬
‫موتـور كـه داشـت صحب ‌تهـای آ ‌نهـا را م ‌یشـنيد‪ ،‬گفـت‪:‬‬                   ‫تصویرگر‪:‬ساقیذاکرنژاد‬

                  ‫بايـد جلـوی سـوراخ حـوض را بگيريـم‪.‬‬
             ‫اتوبوس قرمز و تاكسي نارنجی گفتند‪ :‬با چی؟!‬
‫گربـه را ‌هراه سـرش را از تـوی جـوی بیـرون آورد و گفـت‪:‬‬
‫مــن دو تــا چســب زخــم دارم‪ .‬اگــر آ ‌نهــا را بــه ســوراخ‬
              ‫حــوض بزنيــم‪ ،‬ديگــر از آن آب نم ‌یآيــد‪.‬‬
‫اتوبـوس قرمـز گفـت‪ :‬مـن كـه از همـه قـد بلندتـر هسـتم‪،‬‬
‫اول م ‌یایســتم‪ .‬شــماها كيی‌يكــی بــالا برويــد‪ ،‬آخريــن‬
‫نفـر چسـ ‌بها را بـه سـوراخ بچسـباند‪ .‬اتوبـوس قرمز‬
‫ايسـتاد‪ .‬تاكسـی نارنجـی از بـدن او بـالا رفـت‪ .‬بعـد‬
‫موتـور و آخريـن نفـر هـم گربـه بـود کـه خـودش را‬
‫رسـاند آن بـالای بـالا‪ .‬چسـب زخ ‌مهايـش را بـاز كـرد تـا‬
‫آ ‌نهـا را بـه سـوراخ بچسـباند‪ .‬امـا يك‌دفعـه زد زيـر گريه‪.‬‬

                     ‫پايين ‌یهاپرسيدند‪:‬چراگريهمی‌كنی؟‬
‫گربــه گفــت‪ :‬م ‌یخواســتيد چــه بشــود؟ چســ ‌بها خيــس‬

                          ‫شــد ‌هاند‪ ،‬ديگــر نم ‌یچســبند‪.‬‬
                      ‫همان موقع صدای سوت بلندی آمد‪.‬‬
‫آقـای پليـس داد زد‪ :‬آن جـا چـه خبـر اسـت؟ چـرا وسـط‬

                                  ‫خيابــان ايســتاد ‌هايد؟‬
‫اتوبــوس قرمــز گفــت‪ :‬حــوض آســمان ســوراخ شــده‪.‬‬
‫تاكسـی نارنجـی گفـت‪ :‬مـا شـنا يـاد نداريـم‪ .‬موتـور گفـت‪:‬‬
‫بايــد جلــوی ســوراخ را گرفــت‪ .‬گربــه گفــت‪ :‬حيــف كــه‬
‫چســ ‌بهايم ديگــر نم ‌یچســبند‪.‬آقای پليــس خنديــد و‬
‫گفــت‪ :‬بياييــد پاييــن‪ .‬ديگــر حــوض آســمان آب نــدارد‪.‬‬
‫بعـد انگشـت اشـار ‌هاش را طـرف آسـمان گرفـت و گفـت‪:‬‬
‫بياييـد آ ‌نجـا را تماشـا كنيـد‪ .‬همـه پاییـن آمدند و كنـار هم‬

                    ‫رنگين‌كمــان زيبــا را تماشــا كردنــد‪.‬‬
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11