Page 6 - شماره ۴۸ قاصدک
P. 6

‫کتـاب خ ‌طخطـی دلـش م ‌یخواسـت کسـی بیایـد او را از وسـط‬         ‫کتخخاــطـبطی‬
‫آن همــه کتــاب بیــرون بکشــد و صفح ‌ههایــش را بــاز کنــد‪.‬‬
‫امـا هیـچ کـس او را انتخـاب نم ‌یکـرد‪ .‬کتـاب‬                                        ‫شماره ‪648‬‬
‫یـادش نم ‌یآمـد چـرا ایـن همـه خ ‌طخطـی شـده‬
‫اسـت‪ .‬از وقتـی یـادش م ‌یآمـد تـوی همیـن قفسـه‬                                                                      ‫‪11‬تـــیــر‬
‫نشسـته بـود و از جایـش تـکان نخـورده بـود‪ .‬چندبـار‬                                                               ‫‪1401‬‬
‫دختـری یـا پسـری او را از قفسـه برداشـته بودنـد تـا‬
‫بخواننــد‪ ،‬امــا وقتــی خ ‌طخط ‌یهــا را دیــده بودنــد‪،‬‬
‫زود او را ســرجایش گذاشــته بودنــد‪ .‬یــک روز‬
‫دختـری کـه موهایـش را خرگوشـی بسـته بـود‬
‫بـه کتابخانـه آمـد و از قفسـ ‌های کتـاب چاقالویی‬
‫را برداشـت‪ .‬هیـچ کـدام از صفح ‌ههـای کتـاب عکـس نداشـت‪.‬‬
‫دختـر کتـاب را بسـت و آن را تـوی قفسـه گذاشـت و از خالـه‬

                      ‫عینکـی پرسـید‪« :‬چـرا عکـس نـدارد؟!»‬
‫خالـه عینکـی مسـئول کتابخانـه‪ ،‬لبخنـدی زد و گفـت‪« :‬ایـن جـا‬

                            ‫قفسـ ‌هی کتـاب بزر ‌گترهاسـت»‪.‬‬
‫او دســت دختــر را گرفــت و بــه ســمت قفســ ‌های رفتنــد کــه‬
‫خ ‌طخطــی آ ‌نجــا بــود‪ .‬خ ‌طخطــی خو ‌شحــال شــد و خــودش‬
‫را جلوکشــید‪ .‬دختــر چنــد کتــاب را برداشــت و نــگاه کــرد‪.‬‬
‫خ ‌طخطــی خــودش را جلوتــر کشــید‪ .‬ی ‌کدفعــه ُســر خــورد و‬
‫از قفسـه پاییـن افتـاد‪ .‬صفح ‌ههـای خ ‌طخطـی بـاز شـد عکـس‬
‫ل ‌کلــک ســفیدی تــوی صفحــ ‌هی ا ّول بــود‪ .‬دختــر کتــاب را‬
‫برداشـت و بـا خو ‌شحالـی گفـت‪« :‬همیـن کتـاب را م ‌یخواهـم»‪.‬‬
‫امـا وقتـی جلـد خ ‌طخطـی را دیـد‪ ،‬آن را بـه خالـه عینکـی داد و‬

                ‫گفـت‪« :‬مـ ‌یروم یـک کتـاب تمیـز پیـدا کنـم»‪.‬‬
‫خالـه عینکـی جلـد کتـاب را نـگاه کـرد و گفـت‪« :‬قـول م ‌یدهـم‬

                          ‫کتـاب را جلـد کنـم تـا تمیـز شـود»‪.‬‬
‫دختــر بــا خو ‌شحالــی دســت خالــه عینکــی را گرفــت و بــه‬
‫ســمت صندل ‌یهــای وســط کتابخانــه رفتنــد تــا خالــه عینکــی‬
‫کتـاب را برایـش جلـد کنـد‪ .‬خ ‌طخطـی واقعـاً خو ‌شحـال بـود‪.‬‬

                                ‫نویسنده‪:‬الههحسینیشعار‬

                              ‫تصویرگر‪:‬آناهیتالیمویی‬
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11