Page 4 - شماره ۴۹ قاصدک
P. 4

‫یا رسو ‌لالله‬
‫من اشتباه کردم‬

‫را جمـع کـرد و طـوری نشسـت کـه لباسـش بـه لبـاس‬              ‫جلســ ‌هی شــلوغی بــود‪ .‬نمــاز تمــام شــده بــود و مــردم‬  ‫شماره ‪449‬‬
                                   ‫مـرد فقیـر نخـورد‪.‬‬        ‫نشسـته بودنـد و بـه حر ‌فهـای پیامبـر گـوش م ‌یدادنـد‪.‬‬
                                                                                                                          ‫‪18‬تـــیــر‬
‫پیامبـر م ‌یخواسـت حرفـش را ادامـه بدهـد امـا بـا دیـدن‬       ‫پیامبـر گـرم صحبـت بـود کـه مـردی از در وارد شـد‪.‬‬           ‫‪1401‬‬
‫ایــن صحنــه رو بــه مــرد ثروتمنــد کــرد و بــا مهربانــی‬  ‫مـرد لبا ‌سهـای رنـگ و رو رفتـ ‌های پوشـیده بـود و هـر‬
                                                             ‫کسـی او را م ‌یدیـد م ‌یفهمیـد کـه فقیـر اسـت‪ .‬مـرد نـگاه‬
                                               ‫گفـت‪:‬‬         ‫کـرد تـا جایی بـرای نشسـتن پیدا کنـد‪ .‬پس از چنـد ثانیه‬
               ‫«ترسیدی چیزی از فقر او به تو بچسبد!؟»‬         ‫نـگاه کـردن رفـت و کنـار مردی نشسـت کـه معلـوم بود‬
                                                             ‫ثروتمنـد اسـت‪ .‬مـرد لبا ‌سهـای گرا ‌نقیمـت و تمیـزی‬
                            ‫مرد گفت‪« :‬نه یا رسو ‌لالله!»‬     ‫پوشـیده بـود‪ .‬وقتـی مـرد فقیـر بـا سـام کنـار او نشسـت‬
‫پیامبـر دوبـاره گفـت‪« :‬ترسـیدی مقـداری از ثروتـت بـه‬         ‫او زود خــودش را جــا بــه جــا کــرد و لباســش را جمــع‬
                                                             ‫کــرد‪ .‬انــگار دلــش نم ‌یخواســت مــرد فقیــر کنــارش‬
                                         ‫او بچسـبد!؟»‬        ‫بنشـیند امـا نم ‌یتوانسـت ایـن را بـه مـرد فقیـر بگویـد‬
                      ‫مرد دوباره گفت‪« :‬نه یا رسو ‌لالله!»‬    ‫چـون پیامبـر و مـردم متوجـه م ‌یشـدند و ایـن کار زشـت‬
‫پیامبـر بـاز هـم پرسـید‪« :‬ترسـیدی اگـر لباسـت را جمـع‬        ‫بـود بـرای همیـن مـرد فقـط توانسـت لباسـش و خـودش‬
                                                             ‫را کمـی جمـع و جـور کنـد کـه مـرد فقیـر بـه او نخـورد‪.‬‬
                        ‫نکنـی لباسـت آلـوده بشـود!؟»‬         ‫مـرد فقیـر متوجـه شـد کـه مـرد ثروتمنـد کمـی خـودش‬
                      ‫مرد باز هم گفت‪« :‬نه یا رسو ‌لالله!»‬    ‫را آن طر ‌فتـر کشـید‪ .‬دلـش شکسـت امـا نم ‌یتوانسـت‬
‫پیامبــر ایــن بــار مهربا ‌نتــر گفــت‪« :‬پــس چــرا همیــن‬  ‫چیــزی بگویــد‪ .‬پیامبــر همــان طــور کــه بــرای مــردم‬
‫کـه ایـن مـرد کنـارت نشسـت‪ ،‬خـودت را آن طر ‌فتـر‬             ‫صحبــت م ‌یکــرد ایــن صحنــه را دیــد یعنــی از همــان‬
                 ‫کشــیدی و لباســت را جمــع کــردی؟»‬         ‫لحظـ ‌های کـه مـرد فقیـر وارد جلسـه شـد متوجـه او شـد‬
‫مـرد کـه از کار خـودش شـرمنده شـده بـود‪ ،‬جـواب داد‪:‬‬          ‫تـا وقتـی کـه مـرد ثروتمنـد بـا دیـدن مـرد فقیـر خودش‬
‫«یـا رسـو ‌لالله! مـن کار اشـتباهی کـردم‪ .‬بـرای ایـن کـه‬
‫اشـتباهم را جبـران کنـم حاضـرم نیمـی از ثروتـم را بـه‬
                       ‫ایـن بـرادر مسـلمانم ببخشـم»‪.‬‬
‫همـه منتظـر بودنـد تا ببیننـد مـرد فقیر چـه عک ‌سالعملی‬
   1   2   3   4   5   6   7   8   9