Page 10 - شماره ۵۰ قاصدک
P. 10

‫درسدرخت تنها‬

‫شـد‪ .‬آ ‌نوقـت صـدای جی ‌کجیـک گنجشـ ‌کها و صـدای‬             ‫یـک روز مـادر بـرای اینکـه نـور خورشـید بـه اتـاق بتابـد‪،‬‬     ‫شماره‪1050‬‬
‫ب ‌قبقــوی قمر ‌یهــا بیــن شــاخ ‌ههایش پیچیــد‪ .‬درخــت‬     ‫پـرد ‌ه را کنـار زد‪ .‬بد ‌وبـدو کنـار مـادر رفتـم‪ .‬چشـمم بـه‬
‫دیگـر تنهـا نبـود‪ .‬امـروز از پنجـر ‌هی اتـاق قمـری را دیـدم‬  ‫درختـی کـه روبـ ‌هروی خانـه بـود افتـاد‪ .‬ناگهـان موجـی‬        ‫‪25‬تـــیــر‬
‫کـه بـا آرامـش در لانـ ‌هاش روی درخـت نشسـته بـود‪ .‬بـا‬       ‫از پرند ‌ههــا پروازکنــان از بــالای درخــت عبــور کردنــد‪.‬‬  ‫‪1401‬‬
‫خو ‌شحالـی بـه مـادرم گفتـم‪« :‬قمـری تـوی لانـ ‌هاش روی‬       ‫بـه مـادرم گفتـم‪« :‬درخـت خیلـی تنهاسـت‪ .‬یـک پرنـده‬
‫درخــت تخــم گذاشــته اســت‪ .‬چ ‌هقــدر درخــت مهربــان‬       ‫روی درخـت ننشسـت‪ .‬همـه رفتنـد!» مـادرم گفـت‪« :‬هیـچ‬
‫اســت‪ .‬حــالا گنجشــ ‌کها‪ ،‬پرند ‌ههــا و کبوترهــا همــه‬     ‫م ‌یدانــی چــرا پرند ‌ههــا روی درخــت ننشســتند! چــون‬
‫میهمـان او هسـتند»‪ .‬مـادرم بـا خنـده گفـت‪« :‬چه خـوب‪ ،‬او‬      ‫درخــت شــاد و ســرحال نیســت‪ ،‬هیــچ برگــی نــدارد‪ .‬از‬
‫دیگـر تنهـا نیسـت»‪ .‬مـن هـم یـاد گرفتـم کـه بـا مهربانـی‬     ‫امـروز کمـی آب پـای درخـت بریـز‪ .‬شـاید حالـش خـوب‬
‫م ‌یتوانــم بــه دیگــران کمــک کنــم و در دل دیگــران راه‬   ‫شـود‪ .‬مطمئـن بـاش پرند ‌ههـا میهمـان درخـت خواهنـد‬
‫پیـدا کنـم‪ .‬مهربانـی دوسـتان زیـادی را بـا خـود بـه همراه‬    ‫شــد»‪ .‬از آ ‌نروز بــه بعــد هــر روز یــک بطــری آب پــای‬
                                                             ‫درخــت ریختــم‪ .‬آب بــه ریشــ ‌ههای درخــت رســید‪ .‬دل‬
               ‫مـ ‌یآورد‪ .‬زندگـی بـا مهربانـی زیباسـت‪.‬‬       ‫درخـت شـاد شـد‪ .‬درخـت ک ‌مکـم پـر از بر ‌گهـای سـبز‬

‫نویسنده و تصویرگر‪ :‬طاهره عرفانی‬
   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15