Page 6 - شماره ۵۱ قاصدک
P. 6

‫تولّد فنجانکوچولو‬

‫از تـرس شکست ‌هشـدن شـروع کردنـد بـه لرزیـدن‪ .‬سـر‬                ‫همـ ‌هی اهالی آشـپزخان ‌ه داشـتند خودشـان را برای جشـن‬         ‫شماره ‪651‬‬
‫ننــه قابلمــه گیــج رفــت‪ .‬دکم ‌ههــای کــت آقــا چنــگال‬       ‫تولّـد آمـاده م ‌یکردنـد‪ .‬تولّـد چـه کسـی؟ یـک فنجـان‬
‫داشـتند کنـده م ‌یشـدند‪ .‬موهـای چنـگال خانـم بـه هـم‬             ‫کوچولــوی دوســت داشــتنی‪ .‬بــه خاطــر همیــن از هــر‬          ‫یکمرداد‬
‫ریخـت و از همـه مه ‌متـر‪ ،‬فنجـان کوچولـو رفتـه بـود توی‬          ‫طـرف آشـپزخانه‪ ،‬صـدای آواز و خنـده و شـادی بـه گوش‬             ‫‪1401‬‬
‫کابینـت و بـه خاطـر بدشانسـ ‌یاش اشـک م ‌یریخـت‪ .‬بـاد‬            ‫م ‌یرسـید‪ .‬مامـان فنجـان و بابـا فنجـان بـا حوصلـ ‌هی زیـاد‪،‬‬
‫همی ‌نطــور وزیــد و وزیــد تــا ای ‌نکــه طوفــان تمــام شــد‪.‬‬  ‫آشـپزخانه را مرتّـب کردنـد و میـز و صندلـی میهما ‌نهـا را‬
‫بالاخـره آرامـش بـه آشـپزخانه برگشـت‪ .‬خالـه نعلبکـی‬              ‫در جاهـای مخصوصـی چیدنـد‪ .‬آقـا چنـگال‪ ،‬جلـوی آینـه‪،‬‬
‫گفـت‪« :‬خـب حـالا کـه طوفـان تمـوم شـده بـه جشـنمون‬               ‫کتـش را جاب ‌هجـا کـرد و بـه چنـگال خانـم گفـت‪« :‬فنجـون‬
‫ادامـه بدیـم!» آقـا ماهیتابـه گفـت‪« :‬امـا طوفـان بـرق خونـه‬      ‫کوچولـو بام ّز ‌هتریـن فنجـون ایـن آشـپزخون ‌ه اسـت! مـن‬
‫رو قطـع کـرده‪ .‬مـا ح ّتـی نم ‌یتونیـم نیـم متـر او ‌نورتـر رو‬    ‫کــه خیلــی خو ‌شحالــم تونســته یــک ســال عمــر کنــه و‬
‫هـم ببینیـم!» بابـا فنجـان گفت‪« :‬مـا شـمع داریـم‪ .‬م ‌یتونیم‬      ‫تــو دســت ب ّچ ‌ههــا نشــکنه!» چنــگال خانــم جــواب داد‪:‬‬
‫روشـنش کنیـم‪ .‬شـمع تولّـد! امـا فنجـون کوچولـو نبایـد‬            ‫«همی ‌نطــوره‪ .‬امــروز بهتریــن روز زندگیشــه‪ .‬حتمــاً الان‬
‫شـمع رو فـوت کنـه! بـا نـور اون م ‌یتونیـم جشـنمون رو‬            ‫از خو ‌شحالــی م ‌یخــواد بــال دربیــاره!»‪ .‬فنجــان کوچولــو‬
‫ادامـه بدیـم!» فنجـان کوچولـو از تـوی کابینت بیـرون آمد‬          ‫کــه یــک روبــان قرمــز بــه ســرش بســته بــود در کنــار‬
‫و گفـت‪« :‬مگـه م ‌یشـه؟ تـا حـالا کـی دیـده شـمع تولّـد‬           ‫مامـان و بابـا فنجـان نشسـته بـود و منتظـر شـروع شـدن‬
‫روشـن بمونـه؟!» چنـگال خانـم جـواب داد‪« :‬عزیـزم! مهـم‬            ‫مراسـم بـود‪ .‬ایـن انتظـار زیـاد طـول نکشـید‪ .‬چـون تـا‬
‫نیسـت تـا حـالا کسـی دیـده یـا ندیـده مهـم اینـه کـه ایـن‬        ‫چنـد دقیقـ ‌هی بعـد همـه حاضـر شـدند‪ .‬فنجـان کوچولـو‬
‫اتّفـاق قـراره واسـه ا ّولیـن بـار همیـن امشـب بیفتـه‪ .‬اونـم‬     ‫تمــام حواســش بــه کیــک تولّــد و شــمع روی آن بــود‪.‬‬
‫درســت روز تولّــد تــو!» فنجــان کوچولــو خندیــد‪ .‬خالــه‬       ‫چنـگال خانـم بـا خنـده گفـت‪« :‬خـب! ا ّول بایـد شـمعت رو‬
‫نعلبکـی شـمع را از روی کیـک برداشـت و دوبـاره آن را‬              ‫فـوت کنـی و بهمـون کیـک بـدی وگرنـه کادو بـی کادو!»‬
‫روشـن کـرد‪ .‬همـه شـروع کردنـد بـه شـعر تولّـد خواندن‪.‬‬            ‫خالـه نعلبکـی خندیـد و گفـت‪« :‬بلـه بلـه! هـر چـه زودتـر‬
‫فنجـان کوچولـو کـه تـا حـالا تولّـدی بـه ایـن عجیـب و‬            ‫لطفـاً‪ »...‬بق ّیـه هم دسـت زدنـد و هورا کشـیدند‪« :‬تنـد‪ ،‬زود‪،‬‬
‫غریبــی ندیــده بــود‪ ،‬داشــت م ‌یخندیــد و مثــل فرفــره‬        ‫سـریع‪ ...‬مـا کیـک م ‌یخوایـم هـورا!» فنجـان کوچولـو بایـد‬
‫دور خــودش م ‌یچرخیــد‪ .‬بعــد از اینکــه کیــک خــورده‬           ‫در دلــش آرزویــی م ‌یکــرد‪ ،‬امــا همیــن کــه م ‌یخواســت‬
‫شــد‪ ،‬کادوهــا را یک ‌ییکــی بــاز کردنــد‪ .‬فنجــان کوچولــو‬     ‫شـمع را فـوت کنـد‪ ،‬پنجـر ‌هی آشـپزخانه بـاز شـد و بـاد‬
‫بـه انـداز ‌هی یـک کابینـت هدیـه جمـع کـرد‪ .‬او بـا شـادی‬         ‫مثـل هیولایـی بـزرگ وارد خانـه شـد‪ .‬بـاد آ ‌نقـدر شـدید‬
                                                                 ‫بــود کــه عمــو لیــوان داد زد‪« :‬طوفــان‪ ...‬طوفــان اومــده‬
      ‫م ‌یگفـت‪« :‬ایـن بهتریـن جشـن تولّـد عمـر منـه!»‬            ‫همـه پنـاه بگیریـن» بشـقا ‌بها تـوی کابینـت دویدنـد و‬

                   ‫نویسنده‪:‬منیژهموفق‬
               ‫تصویرگر‪:‬سارادستمالچیان‬
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11